|
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
|
خب، اون موقع ها مثل الان نبود. وقتي پا تو رينگ مي گذاشتي واسه پول طرفت رو له نمي کردي. غرورت تنها چيزي بود که برات اهميت داشت.
مسابقه ي اولي که دادم يادمه. طرف يک خون آشام واقعي بود. البته نه از اون هايي که از لاي دهنشون کثافت بيرون مي ريزه. خيلي تميز و خوش لباس بود. به گمانم قبل از مسابقه بود که یکی به من گفت طرف 40 یا 60 پشت کنت دراکولا محسوب مي شد.
راند اول زياد آماده نبودم. تا به خودم جنبيدم ديدم که طرف داره با مشت و لگد پهنم مي کنه روي زمين. شانس آوردم که راند به موقع تموم شد. تو وقت استراحت مربيم درحالي که بادم مي زد بهم گفت بهتره يا زودتر ببازم که او لااقل به جشن تولد زنش به موقع برسد يا اين که چپم رو بالا نگه دارم تا ارزش غرغرهاي زنش رو داشته باشه.
وقتي راند دوم شروع شد خيلي زود فهميدم که طرف شوخي نداره. اولين مشتم که تو صورتش خورد خيلي عصباني شد. شروع کرد به غيب شدن. تا مي آمدم توي فکش بزنم غيب مي شد و از پشت سر يک اردنگي نصيبم مي کرد. يک بار هم که آمدم زرنگي کنم، زودتر از او برگشتم و مشتي را در هوا رها کردم، اما اين بار او برنگشت و از همان جا با مشت به فرق سرم کوبيد.
باور کنيد که نمي خواستم تقلب کنم. اما ديگه چاره اي نبود. اون داشت غرورم رو ازم سلب مي کرد. وقتي به اين نتيجه رسيدم ديگه درنگ نکردم و اون کاري رو کردم که بايد از اول انجام مي دادم.
باد شکمم را که ول دادم، بيچاره در يک لحظه مبهوت شد و بعد نعره اي کشيد و در يک لحظه خاکستر شد. تميز و بي صدا بود، اما تمام خاصيت سيرهايي که قبل از مسابقه خورده بودم همراه داشت. بيچاره فکر اين جايش را نکرده بود.
وقتي داشتم دوش مي گرفتم فکر کردم چرا به جاي اين همه آب مقدس و صليب و چيــزهاي ديگر براي خــون آشام هاي توي فيلم ها، از اين سلاح موثر و کشنده استفاده نمي کنند.
خب، ممکنه بگي اون ها فيلمند و نظر من هم فاقد جذابيته. بگذريم... خب، البته اون موقع ها هم مثل الان نبود...
مانتويش چنان تنگ است که نمي توانم نگاهم را از دکمه بالاييش دور کنم. انگار با چشمانم مي خواهم آن تکه پلاستيک مشکي را بکنم و دور بياندازم.
سرش را بالا مي آورد. نگاهم را مي دزدم. نمي دانم نگاهم را ديده يا نه، اما فعلا که دارد بي قيد با همان دکمه لعنتي ور مي رود. نگاه زير چشمم را مي اندازم روي عکس نيکول کيدمن که افتاده روي مجله. چه نگاهي دارد لعنتي. آن صورت را آن چشم ها کامل کرده. تازه هزار جور دستکاريش کرده اند که بشود بي گير و داد روي جلد مجله چاپش کرد. نبايد بيشتر از بيست سال داشته باشد. اما حداقل آن قدر بزرگ شده که جلوي جمع سيگار بکشد و خجالت هم نکشد. وضعش هم نبايد بد باشد. فندکش زيپو است. البته اگر اصل باشد. چه مي دانم. چقدر موهاي کوتاه به نيکول مي آيد. انگار که تازه عروسي کرده باشد. عين آزاده که روز بعد از عروسيش رفت داد موهايش را کوتاه کوتاه کردند. شايد هم فندک را از يک بدبختي بلند کرده. بهش نمي آيد که دودره باز باشد. اگر هم باشد حق دارد. من هم اگر همچين چيزي بودم خوب در مي آوردم. مرسي حمال با اين قهوه آوردنت. نصفش را ريخته توي زير فنجاني.
هنوز دارد با آن دکمه کذایی ور می رود و قهوه اش را هم می زند. با او همراه می شوم. سعی می کنم چرخش مچم را با او هماهنگ کنم. زل زده به قهوه اش. زل زده ام به دستش که با آن دکمه ور می رود.