تبليغاتX
ماهی کوچک
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند

می نشینم کنارش. سیگاری می گیراند. بیشتر از این که پک بزند، سرخی نوک سیگار را نگاه می کند.  بوی سیگار با عطرش قاطی می شود. نفس می کشم. آرام اما عمیق. آرام تا صدای نفسم، غمش را بر هم نزند. عمیق تا ذره ای از دست ندهم. بوی عطر و سیگارش از پره های دماغم می گذرد. می رود تا روی حلقم. می رود تا ریه هایم. جذب می شود. با خونم می آمیزد. در رگ هایم می چرخد. از سرخ رگ به سیاه رگ. از سیاه رگ به سرخ رگ. قلبم، خون را با بوی عطر و سیگارش را پمپاژ می کند. خونم بویناک مانده است. تا امروز.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

 

چرا دیدن سگی که در آفتاب دراز کشیده دلنشین است و دیدن آدمی که از خودپرداز بانکش پول می گیرد احمقانه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت   توسط ماکان مهرپویا  |