|
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
|
برای معتمد
آها! همینه! مردک پرواز کرد و رفت نشست روی همین درخت. روی آن شاخه یا این یکی. درست خاطرم نیست. آن موقع تابستان بود. ولی یادم هست که از کدام پنجره بیرون پرید. این طرف را نگاه کن. آن ساختمان آجری قرمز. طبقه چهارم با احتساب همکف. پنجره ی آخری. همانی که الان پرده هایش را کشیده اند. از همان پنجره پرید بیرون. آن موقع پرده ها را نکشیده بودند. پنجره را که باز کرد یکهو صدای لویی آرمسترانگ زد بیرون. همان موقع بود که متوجهش شدیم. آمده بود لب پنجره ولی سرش داخل بود و داشت با کسی حرف می زد. صدای جز نمی گذاشت صدایش را بشنویم ولی معلوم بود فریاد می زند. بعد رویش را کرد به بیرون و نگاه کرد به درخت. همین درخت. چهل سالی داشت. قد بلند بود. مجبور شده بود خم بایستد. پیراهن مردانه پوشیده بود و کراواتی سرمه ای زده بود که البته شل دور گردنش ایستاده بود. آنقدر به درخت نگاه کرد که اغلب آنهایی که داشتند بالا را نگاه می کردند گردنشان درد گرفت و سرشان را انداختند پایین و خیلی هاشان هم رفتند . من هم توی همین فکر بودم. راستش داشت دیرم می شد. همان وقت بود که سرش را برگرداند توی خانه و یک چیز دیگری گفت و بعد انگار که زیر پایش استخر باشد شیرجه زد. البته نه مثل غواص ها با سر. یه طوری که توی هوا سر خورد و رسید به درخت. روی همان شاخه. یا این یکی. گفتم که آن موقع تابستان بود. بعد همان جا نشست. مردم هم یک مدتی ماندند و نگاهش کردند. چند نفری هم صدایش کردند. اما حالا فقط زل زده بود به پنجره. حتی یکی رفت بالای درخت تا بیاوردش پایین اما وسط های راه خسته شد و تقریبا خودش را انداخت پایین. بعد زنک آمد. مثل اینکه زنش بود. مثل دیوونه ها جیغ می زد و صدایش می کرد. بعد فریاد زد یکی به آتش نشانی خبر بدهد. نمی دانم کی این کار را کرد. اما بالاخره آمدند و نردبام گذاشتند و چندتایی مردک را کشیدند پایین. بعد انداختندش توی ماشینشان و با خودشان بردند. فکرش را بکنید! انداختندش توی ماشین آتش نشانی و با خودشان بردند. مردک از اول تا آخر زل زده بود به زنش. بیچاره. فکر کنم زنش بود. شاخه را مطمئن نیستم. ولی پنجره همین بود.