تبليغاتX
ماهی کوچک
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
اینک
این منم
که بر سکوی جهان ایستاده ام
با گلی در دست
و سیگاری در دست دیگر.

این منم
پیامبری تنها
مبعوث تفکر خویشتن
معبود یگانه خویش
با روح مصلوب،
بر صلیب تن.

این منم فریاد رس هرکس
که نیم بطری خود را فرو گذاشته ام
و بر این سکو ایستاده ام
تا بر شما بخوانم
رسالتم را.

این منم
رسول قرن جدید،
با تنی پر از بریده های فلز
چشمانی پر از نور،
به ترکیب سه رنگ:
سبز، آبی، قرمز.

من،
سمبل آدم امروز
- که زمینش بی پیشوا مانده
و به ماهش توریست می برند
و تمام سازهای آدم را در سه حرف خلاصه می کنند -
اینجا بر این سکو ایستاده ام
با موهای به تن سیخ شده
از دنیایی که هر نفس در آن
نماز وحشت لازم دارد.

اینک این منم
ایستاده در این بلندی
به اندازه ی برج نیمه تمام میان شهر
- همانجا که بر بامش به جای پرنده، جرثقیلی آهنی آواز قیژ قیژ می خواند -
که فریاد می زنم بر شما
با دهانی پاک
و گوش هایی نجس از حرف های سکرآور اظلال خدا

اینجا من ایستاده ام
و از این بالا
مورچگان را تماشا می کنم
که به جای راه رفتن بر روی پاهایشان
سوار بر قوطی های فلزی شده اند
و صلیبشان را به جای حمل روی پشت
به پیک موتوری سپرده اند.

اینک این منم
رسول خودخوانده
که در وانفسای ازدیاد معجزه
معجزه ام این است که اعجاز ندارم
و می توانم
روی این بلندی تهوع آور
روی یک پا بایستم
و فریاد بزنم:

"خدا مرد...
زنده باد خدا".


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

چه آتشی گرفت تنم امروز
از لذت گناهی
که با هم افروخته بودیم.

حالا
تو رفته ای
و من
به جای خون
الکل در رگهایم دارم
و به جای هوا
دود سیگار
در ریه هایم.

اینجا
مست و گنگ
به خود می پیچم
و بر صافی سفید دیوارهای خانه
دست می کشم.

آنچه مانده
تصویر پیچش های تن توست
و آن دو شکوفه انار
و یاد آن پرچین پر غرور
که کاش پیش از رفتنت
باز از آن می گذشتم.




+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت   توسط ماکان مهرپویا  |