|
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
|
نمی توانم بنویسم. دیگر نمی توانم بنویسم. دیگر نمی توام هیچ چیز بنویسم. دیگر توان آن را ندارم که هیچ چیزی بنویسم. فکر می کنم دیگر توان آن را ندارم که چیزی بنویسم. دارم فکر می کنم که دیگر نمی توام چیزی بنویسم. خواب دیدم که دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. ناگهان گمان کردم که خوابی دیده ام که در آن دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. چیزی به من گفتی که ناگهان گمان کردم که خوابی دیده ام که در آن دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم.
در روزگار غلبه ی پست مدرنیته، کلمه، چسب و کش تمام آن چیزی است که برای نوشتن احتیاج داریم.