«آسمان برایت کف می زند
باد برایت آواز می خواند
زمین زیر پایت می رقصد
و بعد
تو می میری.»
این را پرنده ی کوچکی گفت
که آمد و کنارم نشست و از ته مانده ی آب لیوانم نوشید و رفت.
آسمان به اندازه ی خود دریا بارید
باد همه را با خود برد
زمین سوخت از استفراغ گدازه هایش،
و من زنده ماندم.
انسان،
انسان بی پرنده و آسمان و باد و زمین.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
... این دست که بر شانه ی توست
دست من است
که فرو می ریزد از آبشار سرازیر تنت.
گریزی نیست
جز آویختن به تو
سر فرو بردن
به تمنای داغ تنت
گرفتن دم از نه فضا
که دل انگیز هوای بدنت.
این متروک ترک خورده ی خشک
لب های من است
که می نوشد از آن تنگ بلور
اکسیر گس آلود هوس ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|