«این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده است؟»
از گم شدن های مکرر
در میانه راهی
که نه کج است و نه درست،
یا از در افتادن
در این
گندآب فرو رفته سرخ
که زمین را
به کنج معده متعفنش
کشانیده است؟
دیگر هیچ نمانده
جز کتاب پوسیده ی تاریخ
و خدا
که چون ثابت شد یگانه است
به نامش انسان می کشند
تا امروز.
زمین آلوده شده
از ضحاکانی
که دروغ و شهوت دارند بر دوش
و بر آسمان
- این تخت سترگ الهی -
گدازه می افشانند
و هر تک درختی را که می بینند
بر دار می کنند.
زمین،
بی رحمانه،
در زهدان ابدی مام خود چرخید
و خستگی اش ماند بر دوش انسان
و درخت
و حتی آن کرم سبز
که از چشم مردگان زیر خاک
زندگی می ساخت.
این میل به ابطال و فراموشی
از کجا آمده است؟
از ساز خسته خنیاگر
یا چکشی که بی رحمانه
از سنگ
زنی آبستن ساخت؟
از رنگ انارهای سوخته بر درخت
یا پرنده های مردارخوار
در خرابه های جنگ؟
این میل به ابطال و فراموشی
از کجا آمده است؟
از چشمان بی رنگ کودکی حرام زاده
یا پایی جامانده
در حفره ای در میدان مین؟
از سوراخ یک سره ی دهان و بینی زن جذام زده
یا نارنجکی بر گردن مرد اسیر،
بی غلاف؟
این میل به ابطال و فراموشی ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
بوی تنت
چون گلی خوشبو است
که اما دوستش ندارم.
صدایت
آهنگی دارد
جز آنکه من می پسندم
و آن پرنده که در ذهنت پرواز می کند
به قفس من
راهی ندارد.
دستت گرم است و قوی
چون عضلات مادینه اسبی پرشتاب
و نگاهت
سنگین است
بر حباب تنم.
حباب را با نرمه گل چکار است مگر؟
عشق بی پایان است
درست...
اما زن!
خیابان دوطرفه را
بندآورده ای از بس که عاشقی.
و من دیر کرده ام
در خلاف جهتت.
دریا
به دو طرف موج می زند
یکی شمال، یکی جنوب
درست!
اما دریای من
جای دیگریست.
جداست
از موجستان احساست.
خستگی هایم ماند برای تو
خشمم
ترسم
تلخی ام.
می دانم اما،
از من بگذر
که قفس من
دارد غرق می شود
در دریای دیگری
که خورشید
هیچ قطره آن را
به هوا نبرد
و در دریای تو نبارانید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
می ترسم دیگر دوستم نداشته باشی
و آن ساقه های نرم و نحیف دستانت
بر تنم نروید
و به من نگویی دیگر
که دوستم داری.
می ترسم که دیگر مرا نخواهی
و دستم بماند درحسرت نوازش تن تب آلوده ات
و شنیدن دوست دارم های مقطع
میان دم و انقباض و بازدمت.
می ترسم که دیگر
نگزی لب هایم را
و نبوسی چشمانم را
و حتی حالم را نجویی
-که حق داری اگر
دیگر نخواهی بدانی
که بی تو چگونه ام-
.
.
.
حال،
چوب رختی بی لباس،
استکان نیم نوشیده ،
سنجاق سر جا مانده،
آوار ته مانده موسیقی،
...
من بی تو.
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|