|
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
|
چند روزی است که فیلم تازه ای از پوران درخشنده با نام «رویای خیس» اکران شده که البته در این بحث کوتاه قصد ندارم تا به ماهیت فیلم بپردازم. بلکه نکته ی دیگری هست که وقتی متوجه آن شدم کلی خنده ام گرفت و البته کلی هم بابت داشتن چنین همکارانی شرمنده شدم!
موضوع این است که در خیابان داشتم می رفتم که چشمم خورد به بیلبورد فیلم مذکور. چند هنرپیشه آشنا و ناآشنا که خبر از موضوع فیلم هم می داد و ناگهان نام انگلیسی فیلم را دیدم: THE WET DREAM.
و اما محض اطلاع عبارت مورد نظر یعنی:
wet dream n. erotic dream with the involuntary ejaculation of semen
یعنی واقعا دور و بر خانم درخشنده یک نفر وجود نداشت که بگوید wet dream یعنی همان خواب های بدبدی(!) که گاهی آقایون می بینند و بعدش مجبورند صبح بروند حمام؟!
چطور با دیدن تبلیغ آبجوی بدون الکل کالزبرگ در بیلبوردهای «آتش بس» همه وامصیبتا گفتند اما در اینجا کک مربوطه هیچ کسی را نگزید!
ماهی
این چند روز گذشته - که از فرط بیماری و به تجویز همسر پزشکم در منزل استراحت می کنم - بیش از پیش سر خودم را با مطالعه گرم کرده ام.
از روزگار رفته حکایت / ابراهیم گلستان / بازتاب نگار کتابی است کم حجم که به مانند داستان دیگر گلستان - خروس - در جا چهار میخم کرد به تخت خواب و تا نخواندمش نخوابیدم. آنقدر زیبا می نویسد این گلستان که آدم تمام بداخلاقی ها و حرف های عجیب و غریبش را در نوشتن با دوربین فراموش می کند و می نشیند و هر آنچه نوشته را می خواند و کیفش را می برد. چقدر گنجایش سینمایی دارد این کتاب... کاش کسی پیدا می شد و هر آنچه گلستان نوشته را فیلم می کرد. هرچند از این آقای گلستان و اعمال و رفتارش واهمه داشتن درست ترین و معقول ترین کار است! قضیه، قضیه ی بخشیدن عطا به لقا و این حرف هاست...
زن تسخیر شده / دونالد بارتلمی / شیوا مقانلو / نشر مرکز مجموعه داستان های کوتاهی است از بارتلمی که خانم مقانلو آنها را از چند کتاب او گزینش و ترجمه کرده است. بارتلمی جذاب می نویسد و خصوصا قصه هایش پایان هایی بسیار غافل گیر کننده دارند. کار ترجمه بسیار شسته رفته ای دارد و برای من که خیلی در خواندن کتاب ترجمه سختگیرم، تجربه ای دلنشین بود.
کژتابی های ذهن و زبان / بهاءالدین خرمشاهی / نشر ناهید از نویسند محبوب من استاد خرمشاهی است. کسی که بسیار زیبا می نویسد و تحلیل های موشکافانه ای هم دارد. این کتاب سیصد و خرده ای صفحه ای چنان برایم جذاب بود که بی وقفه خواندمش و با چشمانی پر آب (نه از فرط خنده یا گریه که از خواب!) تمامش کردم. هرچند مقالات انتهایی را قبلا در مرحوم شرق و جام جم خوانده بودم اما رگ و ریشه قضیه کژتابی های زبانی و ذهنی را در این کتاب کشف کردم. این قضیه آنقدر رویم تاثیر گذاشته که در همین چند سطر ده بار برگشته ام بالا و دوباره از اول خوانده ام تا نکند کژتابی ای صورت گرفته باشد (که باز هم بعید نیست.)
ضمن اینکه امروز هم شماره جدید نشریه سابقا خوب هفت در آمد که تورقی کوتاه کردم و حیفم آمد که وقتم را با خواندش بگذرانم. هرچند که تا آنجایی که خبر دارم، هفت دچار مشکلات عدیده ای شده - که مشکل مالی یکی از آنهاست - اما حیف است که برای موجودی که فرضا دارد نفس های آخرش را می کشد وقت نگذاشت و بر بالین مرگ رهایش کرد. امیدوارم دوست عزیزم محمد شاهوردی از این وضعیت کمرشکن عبور کند. اما - به قولی - خدا وکیلی! چند نشریه سراغ دارید که مدیر مسوولش در هر شماره سرمقاله بنویسد اما سردبیرش رغبت نکند که هر چنداد! شماره صفحه خودش را پر کند. فکر می کنم هفت در درجه اول گرفتار مساله مالی باشد و در درجه دوم گرفتار گرفتاری عواملش!
ماهی
هرچند فکر می کنم که از تاریخ مصرف موضوع یلدا بازی کمی گذشته باشد، اما حرف های چند روز پیش دوستان من را به صرافت آن انداخت تا کمی در مورد آن صحبت ها بنویسم.
نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای دفعه اول این موضوع را در وبلاگستان فارسی باب کرد. اما این بازی ریشه هایی در بعضی چیزها دارد. مثل بازی Trick or Trust که افراد جمع می شوند و به نوعی قرعه ای راه می اندازند و کسی که قرعه به نامش می افتد باید انتخاب کند که کاری را که جمع می گویند انجام دهد (که از بوسیدن یکی از افراد جمع در آن هست تا درآوردن یک لباس و کارهای ژانگولر کردن...) و یا اینکه حقیقتی را در مورد خودش بازگو کند. این اعتراف کردن بخشی است که بیشتر طرفدار دارد. خصوصا که می شود در آن دروغ گفت یا اینکه حداقل بخشی از حقیقت را بیان نکرد.
این بازگویی حقیقت به شکل های متفاوتی در اینترنت عنوان می شود که زیاد نتیجه اش با بالایی فرق ندارد. یا طرف خودزنی می کند و حقیقت بزرگی را می گوید یا اینکه دروغ به هم می بافد و...
شکل جالب تر این قضیه را از کسی شنیدم. سایتی هست که هر کسی می تواند یک حقیقت بزرگ را به صورت یک کارت پستال برای آن بفرستد و آن سایت هم آن حقیقت را بدون سانسور و البته بدون نام فرستنده در معرض دید افراد قرار می دهد. نتایج عجیب بوده است. آنقدر عجیب و گاه تکان دهنده که حالا هر از گاهی به صورت یک کتاب منتشر هم می شود و تاثیر هم می گذارد.
تفاوت در چیست؟ در اینکه اگر نام خود را نگوییم حقیقت را آنچنان که باید بیان می کنیم اما وقتی که نام در میان می آید، حقیقت را آنچنان که دوست داریم.
حالا همین موضوع شده آلت دست منتقدان این بازی ساده که گاه آن را احمقانه می خوانند و گاه آن را نشانه ای از خود پسندی و خودنمایی می دانند و گاه نیز در آن نشانه های دروغ جستجو می کنند.
بازی یلدا بازی ساده ای است. اصلا اسمش بازی + یلدا است. یعنی سرگرمی. یعنی زدن حرف هایی که باید در آن شب طولانی گفته می شد تا جمع شب را در کنار هم سر کنند. حالا بازی دارد همین طور کش می آید. فکر می کنم اگر این طور پیش برود بازی سال ها ادامه پیدا کند و شب های یلدا بروند و بیایند و ...!
برای ما ایرانی ها که عاشق دید زدن و گوش ایستادن هستیم و سی دی فیلم آماتور پورن یک آدم بدشانس ۴ میلیارد تومان در بینمان فروش می رود، یلدا بازی، بازی خوبی است. کمی به یاد هم می افتیم، کمی در مورد هم فکر خوب می کنیم، کمی کنجکاویمان را با جستجو در میان یلدانوشته ها می گذرانیم و خیلی غر می زنیم!
هر وقت نوبتم شد، خبرم کنید تا دوباره بازی کنم!
* بعد از چند تا پست که کامنت هایش مشمول نظارت پیش از انتشار می شد! کامنت دون وبلاگ را دوباره فعال کرده ام. لطفا موضوعات شخصی را ای - میل کنید و فقط اگر نکته ای درباره مطلب به ذهنتان می رسد بنویسید. مرسی. ماهی.
۶ ساله هستم. تازه رفته ام کلاس اول دبستان. مدیر مدرسه مان یک دست ندارد. دایم با خودش حرف می زند و ما از اینکه از کنارش رد بشویم می ترسیم. همه سر صف ایستاده ایم. پسر کلاس پنجمی با صدای نازکش با صوت قرآن می خواند. بعد تندتند ترجمه را سر هم می کند و آخرش هن هن کنان می گوید «صلوات». همه صلوات می فرستیم. بعد آقای مدیر می آید بالای سکو. باد، آستین خالی اش را از لای کاپشن سبز نظامی اش تکان می دهد. با دست باقی مانده اش میکروفون را برمی دارد و حرف می زند. نمی دانم از چی. اصلا گوش نمی دهم. حواسم به گونی های شنی است که گوشه حیاط کم کم تبدیل به سنگرهای بی قواره ای می شود. آقای مدیر سر یکی از بچه ها داد می زند. رنگ از روی همه می پرد. سرد است. صبح قبل از رفتن، مادر به زور کلاه پشمی منگوله دار دخترانه ای را سرم کرده است. هرچند شالی را که به زور دور گردنم بسته بود، حالا ته کیفم جا خوش کرده و این کمی دلم را خنک می کند. حواسم می رود به طبقه دوم. بابای مدرسه از پنجره آویزان شده است. روی پنجره ها را با چسب ضربدر می زند. می شمارم. یک ضربدر... دو ضربدر... سه ضربدر... ناگهان شاگرد قرآن خوان پشت میکروفون داد می زند «تکبیر». حرف آقای مدیر تمام شده است. وضعیت مثل نماز جماعتی می ماند که از وسط واردش شده باشی. از الله اکبرش جا می مانم. از خمینی رهبر شروع می کنم. مرگ بر ضد ولایت فقیه... درود بر رزمندگان اسلام... سلام بر شهیدان... مرگ بر آمریکا... مرگ بر صدام یزید کافر... مرگ بر اسرائیل... وقتی می روم ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر، آن گوشه به دیوار تکیه می دهم، خانم سپه پور می دود توی کلاس و به سرعت ما را می برد توی راهرو. آژیر خطر کشیده اند.
حالا ۱۰ساله هستم. چند روز پیش از کوچه کودکی ام رد می شدم. بعد از پانزده سال. شک کردم. یعنی این کوچه باریک و کوچک همان کوچه پارس است؟ آخر آن وقت ها باید کلی دوچرخه ام را رکاب می زدم تا برسم به سربالایی. بعد سر می خوردم و مستقیم می آمدم پایین. چندبار که این کار را می کردم، شب شده بود. مادر بود که صدایم می زد و همین صدا زدن هایش بود که یک بار من از شنیدنش جلوی دختر همسایه سرخ شدم و فهمیدم که دیگر دوچرخه سبزم را که لای پره چرخ هایش مهره گذاشته بودم تا موقعی که از کوچه سرازیر می شوم صدا کند، دوست ندارم.
حالا هر شب برق می رود. هر روز برق می رود. مادر می گوید که باید از تهران برویم. سرد است. من سرما خورده ام. شب تولدم است. کارت دعوت های زشت آن زمان ها را خریده ام که رویش نوشته دوست عزیزم خوشحال می شوم در جشن تولد من شرکت کنی و پایینش جا دارد که خوشحال می شوم که بیایم و دوست داشتم که بیایم اما نمی توانم و آن کسی که دعوتش کرده ای آن را قیچی می کند و به تو می دهد تا مامانت بداند که برای چند بچه سرتق باید سور و سات بچیند. همه جز یک نفر گفته اند که می آیند. خانه عمویم نزدیک است. هنوز با آنها ندار بودیم آن زمان ها. زن عمو و دختر عمویم آمده اند خانه مان. من حتی لباس مهمانی هم نپوشیده ام. می دانم که کسی نمی آید. عکسی از آن شب توی آلبومم هست که هر وقت را آن ورق میزن رویش مکث می کنم. موهایم ژولیده است. سرما خورده ام. همه با لبخند مصنوعی شان سعی می کنند مرا دلداری بدهند. اما من می دانم که کسی نمی آید. فردا ما هم از تهران می رویم. موشک باران است. پدر تلویزیون را روشن می کند. سربازان به جبهه می روند. مادری دختر بچه نوزادش را به سمت سربازان گرفته و می گوید این زینبم فدای شما. پسری بسیجی یک دستش را گذاشته پشت مادرش و توی یک دستش پرچم یا حسین دارد. بعد سخنرانی امام پخش می شود. می دانم که چرا موقعی که امام حرف می زند همه گریه می کنند. قبلا از پدر پرسیده ام. امام حرفش تمام می شود. همه تکبیر می گویند. الله اکبر... الله اکبر... خمینی رهبر... مرگ بر ضد ولایت فقیه... درود بر رزمندگان اسلام... سلام بر شهیدان... مرگ بر آمریکا... مرگ بر صدام یزید کافر... مرگ بر اسرائیل... من سرما خورده ام.
همان سال... همان روزها. مادرم مرا می گذارد قلعه. یک روستای کوچک که با پسر فامیل دورمان بروم مدرسه. مدرسه ما ۱۵ شاگرد دارد. دختر و پسر. از اول تا پنجم. من پنجمم. اما نه کیف دارم. نه دفتر. نه خودکار. سه روز است که نه مادرم را دیده ام، نه پدرم را و نه خواهر کوچکم را که بعد از آنکه موشک خورده به چند خانه آنطرف تر خانه مان، عصبی شده و پاهایش راه نمی روند. سر که برمی گردانم یک خودکار و یک دفتر روی نیمکت است. پسرک دهاتی روی من شهری را کم می کند. با هم دوست می شویم. من و پسر فامیل دورمان و پسرک دهاتی می شویم پاسدار. یک تکه چوب جای تفنگ دستمان می گیریم و توی تاکستان دنبال عراقی ها می کنیم. شب کشان کشان خودمان را می رسانیم خانه. مادرم ایستاده دم در. کنار همان پیکان طوسی بدشکل. پسرک دهاتی دنبال ماشین می دود. نمی ایستیم. یادم می افتد که دفتر و خودکارم پیش او جامانده است.
می رویم هشتگرد. با خانواده هشت نفره خاله ام خانه ای می گیریم. حالا باید به مدرسه بزرگتری بروم. مادر میوه ها را جیره بندی کرده. مربا را. پنیر را. نان را. شامپو را. جای خواب را. تنها چیزی که جیره بندی نیست آب شلنگ است که نمی شود خورد. اما می شود حسابی مرا با آن خیس کرد. بین ۶ بچه سرتق خاله ام گیر افتاده ام. تلویزیون نداریم. خاک بازی می کنیم و من خیس می شوم. لی لی بازی می کنیم و من خیس می شوم. فوتبال بازی می کنیم و امیر می آید مرا خیس کند که زمین می خورد و دستش می شکند. می رویم گوهردشت. خانه های آنها با مال ما فرق دارد. سقفش بلند است. کف حیاطش موزاییک صورتی است. سگ دارند. حیاطشان استخر و تاب دارد. روی تاب سارا نشسته است. دلم هری می ریزد. تا خود هشتگرد زیر لب تنها چیزی که می گویم سارا است. همه در این فکرند که کی آتش بس اعلام می شود تا برگردیم تهران. هیچ کس نمی فهمد که من عاشق شده ام.
۱۴ ساله هستم. آنقدر بزرگ شده ام که مادرم موقع رد شدن از خیابان دستم را نگیرد. اما هنوز عادتش از سرش نیفتاده. با اکراه نوک انگشتم را داده ام به دستش. از این ور خیابان آزادی می رویم آن طرف. روبروی پمپ بنزین خوش. اینجایی که ما هستیم این ور و آن ور معنایی ندارد. آنقدر آدم جمع شده که اگر دقت نکنی جهتت را گم می کنی. توی خیابان آدم می بینی. ایستاده، نشسته روی جدول و سکو، آویزان از درخت، تکیه داده به نرده بالکن، خیره از نوک آپارتمان نیمه ساز. توی خیابان اتوبوس می بینی. پر از آدم های لاغر. سعی می کنم به یادش بیاورم. از عکس های توی آلبوم. اما هیچ کدام از این آدم ها پسرخاله نیستند. آن آدم سبیل کلفت قد بلند که گردنش دارد پاپیونش را پاره می کند کجا و این آدم های لاغر بی رنگ و رو کجا. هوا بوی پیراهن یوسف می دهد. همه گریه می کنند و من در فکر عکس پسرخاله هستم که آن آدمی که آنطور سیخ و نظامی ایستاده است کنار زن فرنگی اش حالا چه شکلی است.
۲۸ ساله هستم. باور کردنش سخت است که این آدمی که از زیرزمین کشیده اند بیرون، صدام باشد. سربازان آمریکایی کنارش می ایستند و عکس یادگاری می گیرند. پدربزرگ می گوید این بدل است. دکتر صدام هم همین را می گوید. دخترش هم مطمئن نیست این آقا بابایش باشد. قدیم همه چیز مطمئن تر بود. صدام وقتی می گفت موشک باران می کند، می کرد. وقتی می گفت می کشد می کشت، هرچند گاهی اول می کشت و بعد می گفت. چون گرازی اسیر دست هایش را بسته اند. یاد پدربزرگ می افتم. یاد هشتگرد و آن روز که پدربزرگ گرازی را با تفنگ دو لولش زده بود. الجزیره عکس پسرانش را که آش و لاش شده اند را هی سوپرایمپوز می کند روی تصویر پیرمرد پرمویی که تا ۶-۷ ماه پیش هموطنانش در شعارهایشان خون و روحشان را نثارش می کردند. آخ که چقدر دلم برای صحاف تنگ شده. کوچه رامسر غلغله است. مصیب از خوشحالی چرخ می زند. با لهجه عربش می گوید دیگر وقتش شده که برویم. عراقی های بدر سال هاست که ساکن کوچه رامسر و اطراف آن هستند. همسایه ایم. هیچ وقت دوستشان نداشته ام. اما حالا می ایستم و نگاه می کنم که مصیب می چرخد و لابد بین چرخ زدن هایش یاد سرزمینی می افتد که تا به حال ندیده است. ما ایرانی ها به مال خودمان می گوییم میهن.
۳۰ ساله هستم. ظهر از صدای دزدگیر ماشینی که کنار بیمارستان جلوی خانه پارک کرده، از خواب بیدار می شوم. عادتم شده که قبل از شستن صورت سیگاری بگیرانم و بنشینم پای اخبار اینترنت. سیگار روشن می افتد روی گبه کف اتاق و می سوزاندش. صدام را اعدام کرده اند.
خبری کوتاه و موجز. بر عکس کودکی ام.
خانم دکتر ستاره من رو به بازی ای دعوت کرده به عنوان بازی شب یلدا که توش باید ۵ تا راز رو در مورد خودم که هیشکی نمی دونه بگم.
۱- بچه که بودم تمبرهای پسر عموم رو طی یک عملیات ژانگولر (فرزین جون مخلصتم به خدا) دو در کردم و بردم مدرسه به دوستام نشون بدم و برگردونم سرجاش. اما معلم پرورشی مون اونها رو ازم دو در کرد!
۲- از جواب دادن به تلفن همیشه می ترسم که نکنه یا طلبکار باشه یا یک آدم گیر. به خاطر همینم اصولا با شنیدن صدای زنگ تلفن حتی اگه مال خودم هم نباشه ضربان قلبم می ره روی ۱۵۰ و عرق سردی روی صورتم می نشینه.
۳- از آدم های کنه و گیر بدم می آد. هرچقدر این گیر بیشتر بشه بد اومدن من هم تبدیل به نفرت می شه. به عبارتی به شدت برای آرامش خودم ارزش قائلم. بعضی ها به این می گن خودخواهی. منم اتفاقا با این قضیه موافقم!
۴- شخصیت کاملا چندگانه ای دارم. گاهی این وری هستم و گاهی اون وری. حتی صدا، طرز حرف زدن و نوع نگاهم در چند کاراکتری که دارم متفاوته. وقتی که به این موضوع شک کردم پیش تراپیست رفتم و هنوز تحت درمانم. هرچند که تراپیستم می گه فوکو به این معتقده که این مشکل عمده ی هنرمندانه - خصوصا فیلمسازها -، اما از اونجایی که خودم را هنوز هنرمند نمی دونم این بخش حرفش رو در مورد خودم هنوز قبول نکردم!!!
البته همسر پزشکم می گه من از چند خاطره بد رنج می برم و با بازگویی و بعد فراموش کردن اونها این کاراکترها رو از دست می دم. من هم تمام اتفاقات بد زندگیم رو تا همین چند روز گذشته براش تعریف کردم (بگذریم که این شده خودش یک خاطره بد جدید!)
۵- چند تا آرزو تو زندگیم دارم که تا به حالا بهشون نرسیدم. اسب سواری و اسکی یاد بگیرم (نکته مشترکی داریم ستاره!) دست از سفارشی سازی بردارم و فیلم خودم رو بسازم (غم نان می گذاره مگه)، قرض و بدهی هام رو به مردم بدم (ای آقا...)، دست از نگرانی بردارم و با آدم های حسابی هم سن و سال خودم معاشرت روزمره داشته باشم (واقعا عاجزم از اینکه تلفن رو بردارم و دوستان رو دعوت کنم به شب نشینی یا تاتر یا سینما یا خیابون یا کافه یا...).
این بود اعترافات پراکنده من درباب خودم.
راستی شرمنده. من نمی تونم حتی یک نفر رو به این بازی دعوت کنم! برام مثل همون قضیه تلفن زدن می مونه.