|
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
|
روز آخر ماه رمضان. وسط قبرستانم. یک قبرستان سرسبز. ناگهان اعلام می کنند که امروز عید است. مردی یا زنی زولبیا تعارفم می کند. ۱۱-۱۲ ساله هستم. زولبیا را بر می دارم و گاز می زنم. سفت است اما دهانم را شیرین می کند. فکر می کنم چقدر سخت است. تکیه ای را که نخورده ام بیرون می اندازم. ناگهان کسی ناپیدا به من می گوید اشتباه کرده ای. فردا عید است. می ترسم. می دوم. دو زن چادر مشکی روی چمن نشسته اند. نگاهم می کنند. نگاهشان می کنم. صورت ندارند. چادرهایشان انگار سری نامرئی را درمیان گرفته. کنارشان فنجان قهوه نیم خورده ای کج افتاده. ترسم بیشتر می شود. تندتر می دوم. صدای خنده زن ها دنبالم می کند. شیرینی دهانم تلخ می شود. به لب هایم دست می کشم. قیری لزج از دهانم بیرون می آید. برمی گردم. کسی از لابه لای درخت ها مرا می پاید. فریاد می کشم بسه دیگه...
فریاد می کشم بسه دیگه... اما دهانم باز نمی شود. فریادم توی سرم زنگ می زند. از خواب می پرم. تاق باز خوابیده ام. نگاهم به سقف است. خودم را می بینم. با همین لباس هایی که پوشیده ام. کم رنگ تر. خودم را می بینم با همین لباس هایی که پوشیده ام که از سقف بیرون می روم. از سقف می گذرم.
تا فریادم را خواب دیده ام. می دانم. اما بیرون رفتنم از سقف... جای بیرون رفتنم از سقف لکه ای افتاده است. این را هر شب که تاق باز می خوابم، می بینم.
* باور کنید یا نه، این خوابی است که چند شب پیش دیده ام.
* میشل فوکو / اریک برنز / ترجمه بابک احمدی / نشر ماهی
کتابی درخشان که شروع تکان دهنده ای دارد (کتاب با درج گواهی مرگ فوکو در روزنامه و تحلیل آن به شکلی فوکویی آغاز می شود) و در پایان نتیجه گیری های فوق العاده ای دارد. هرچند که به نظرم کتاب با یک ویراستاری راحت تر خوانده می شد. اصولا با ترجمه های بابک احمدی به اندازه مطالب تالیفی اش راحت نیستم. اما به هرحال این کتاب برایم دورخیز خوبی شد برای خواندن کتاب های خود فوکو.
* کلاغ / ادگار آلن پو / سپیده جدیری / نشر ماه ریز
باید بگویم از اول این کتاب تا آخرش را بلند بلند خواندم و از ترجمه اش هم خیلی لذت بردم. به نظرم برای ترجمه یک متن شعر، مترجم باید خودش شاعر باشد تا بتواند حداقل محتوا را در قالب فرمی قابل قبول به مخاطب عرضه کند و باید بگویم که خانم جدیری در خیلی از جاها در این امر موفق بوده اند.
* طبقه همکف / یوریک کریم مسیحی / نشر قصه
این کتاب را اگر اشتباه نکنم سال ۸۲ یا ۸۳ یوریک به من هدیه داد و همان موقع چند داستانش را خواندم و بعد در کتابخانه ام ماند تا چند روز پیش. حقیقت این است که زیاد قصه های یوریک را دوست ندارم. زبان قصه هایش بیشتر به ترجمه می ماند تا تالیف. اما کارهایش موضوعات فوق العاده ای دارند و معمولا خوب قصه اش را تمام می کند (برعکس خیلی ها) و البته قصه ی کوتاهی رویم حسابی تاثیر گذاشت و با برداشت آزادی از آن نمایشنامه ای تک پرده ای نوشتم که به زودی آن را در وبلاگ منتشر خواهم کرد.
* بونوئلی ها / لوئیس بونوئل / شیوا مقانلو / نشر چشمه
خیلی وقت بود که منتظر بودم تا کتاب منتشر شود. روزی هم که خبرش را شنیدم زودتر از بقیه! خریدمش و زود هم آن را خواندم. بونوئل خیلی سخت می نویسد. نوشته هایش به شدت تصویری است و برگرفته از رویاهایش با تعریف فرویدی آن. به خاطر همین هم شاید خواندن مطالبش سخت باشد. از آن مهم تر اینکه ترجمه اش هم باید خیلی دشوار بوده باشد. برای همین به نظرم بهترین ترجمه شیوا تا به امروز است. مثال مشخصی که می زنم داستان کوتاه رامونتا در خلیج است که رامونتا را پیش چشمانم به همان صورتی که بونوئل تصویر کرده، دیدم. شاید این روزها کمتر پیش بیاید که یک متن ترجمه چنین توانایی ای داشته باشد.
بابت شادی هایی که خواندن بونوئلی ها برایم داشت، یک تشکر ویژه به شیوا بدهکارم.
ماهی