دیگر واژه ای ندارم
هر چه بلد بودم را
به هم بافته ام.
سفت، گره زدمشان
به دستگیره ی در
و محض احتیاط
رشته ی امید را
- که چند بار تابش داده ام -
به آن سنجاق کرده ام.
من امشب تا صبح بیدارم
و چشم های خسته ام را
با اولین برش های نورانی خورشید
به پیشوازت خواهم فرستاد
و تاریک می مانم
تا وقتی که بدانم
درخشش ابدی نگاهت
مرا به خود خوانده است.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت توسط ماکان مهرپویا
|