تبليغاتX
ماهی کوچک
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند

توی کافه ی بزرگ مزخرفی نشسته ام و قهوه ای مزخرف تر را مزه مزه می کنم و به زندگیم که مزخرف تر از هر دوی آن هاست فکر می کنم. نگاهم به دخترک جوان پشت دخل کافه است که با موهایش ور می رود و آن قدر جوان هست که هنوز جوش های بلوغ روی صورتش تازه باشد. حواسم اما به این است که پایان قصه من چقدر شبیه قصه ی آن مرد است که با دیدن عزرائیل به توصیه ی سلیمان به هند گریخت و تو نگو که عزرائیل در هند انتظار او را می کشید. حمکن به قصد ستاندن جان. حالا من این جا، که هیچ وقت با خودم قراری نداشتم که باشم، چند قرص زرد ریز که باید با خرده چوب های قهوه ای مخلوط شده با آب که به اسم قهوه جلویم گذاشته اند، پایین بدهم و بعد بزنم بیرون زیر آفتاب تند و «منتظر» بمانم.

از لای در گرما تو می زند. پسرک پنج شش ساله ای با یک پیراهن آستین حلقه ای تو می آید. لباسش یا مال لیکرز است یا شیکاگو بولز یا هوستون فلان. اینش مهم نیست. اما فکر کنم این لباش گشاد را حداقل تا سی سالگی بتواند بپوشد. البته اگر تا قبل از رسیدن به سی سالگی کلک لباسش (یا خودش) را نکند!

دخترک پشت دخل بالاخره طره ی گیسویش را رها می کند و به مایکل جوردن بلوند پیش رویش خیره می شود. پسرک می گوید: «م م م... چی دارید؟» نگاه هیزش را به شکلات ها و آدامس های پیشخوان می اندازند. دخترک با زبان کودکانه می گوید: «هر چی که بخوای!» فاصله جمله ی پسرک آن قدر کم است که انگار صدایش را با انتهای صدای دختر پیشخوان over lab کرده باشند: «پس یه دونه بدید.» فکر کنم این اولین crash دخترک در زندگیش باشد. عضلات صورتش به وضوح قاطی کرده اند و نمی دانند باید به کدام سو بروند. سر آخر هر کدام به طرفی می روند و فکر کنم دو سه جوشی هم در میان این نقل و انتقالات می ترکند که برای ترمیم جاهایش حداقل چهار پنج جلسه ترمیم لیزر لازم است. سر آخر از گیجی در می آید و می گوید: «آدامس... یا شکلات؟» صدای پسرک باز هم over lab می شود: «شکلات.» دخترک که حالا به خودش آمده با لحنی جدی تر می پرسد: «پول داری؟» و پسرک فارغ از هرگونه مشکل و دغدغه ی فکری و احیانن توجه به وضعیت فراپست مدرن جهان معاصر و حتا قضیه ی پایان فلسفه و بحران سیاسی در دارفور و قتل عام در مسجد سرخ پاکستان و درخواست دولت فلسطین از اسرائیل برای خرید اسلحه و انتخابات پیش رو در ایران و زمینی که زیر پای مومن نمی لرزد، می گوید: «نه، ولی قول می دم بعدن یک دونه نوش رو براتون بیارم.»

همین جاست که کهنه ترین اسکناسم را با احتساب انعام گارسون ابله روی فنجان قهوه ی نخورده ام می گذارم و کوله ام را می اندازم روی دوشم و می آیم بیرون، توی هوای آزاد. بعد زنگ می زنم به هومن و می گویم: «هومن، می خواهم بروم بنگلور. از کدام طرف بروم نزدیکتر است؟»

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  |