نامش بوسه بود. هر وقت مشتری تازه اسمش را می پرسید، گونه هایش سرخ می شد، سرش را کج می کرد و اندکی پایین می انداخت، پشت دستش را روی گردن باریکش می لغزاند و شرمناک می گفت: «بوسه.»
هیچ وقت درباره اسمش به کسی دروغ نگفت. یک بار سعی کرد نامش را چیز دیگری بگوید، اما لب هایش بی اختیار جمع شدند و جای آنکه بگوید بوسه، لب های مرد را بوسید.
آخرین باری که او را دیدم، دور گردن باریکش کبود شده بود و لب هایش چنان کلفت و سیاه بودند که اگر هزار بار هم بر آن ها بوسه می زدی، باور نمی کردی، اسمش بوسه باشد.