بوسه
نامش بوسه بود. هر وقت مشتری تازه اسمش را می پرسید، گونه هایش سرخ می شد، سرش را کج می کرد و اندکی پایین می انداخت، پشت دستش را روی گردن باریکش می لغزاند و شرمناک می گفت: «بوسه.»
هیچ وقت درباره اسمش به کسی دروغ نگفت. یک بار سعی کرد نامش را چیز دیگری بگوید، اما لب هایش بی اختیار جمع شدند و جای آنکه بگوید بوسه، لب های مرد را بوسید.
آخرین باری که او را دیدم، دور گردن باریکش کبود شده بود و لب هایش چنان کلفت و سیاه بودند که اگر هزار بار هم بر آن ها بوسه می زدی، باور نمی کردی، اسمش بوسه باشد.
هیچ وقت درباره اسمش به کسی دروغ نگفت. یک بار سعی کرد نامش را چیز دیگری بگوید، اما لب هایش بی اختیار جمع شدند و جای آنکه بگوید بوسه، لب های مرد را بوسید.
آخرین باری که او را دیدم، دور گردن باریکش کبود شده بود و لب هایش چنان کلفت و سیاه بودند که اگر هزار بار هم بر آن ها بوسه می زدی، باور نمی کردی، اسمش بوسه باشد.
+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۳۸۶ ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
هرگونه نقل و درج از این وبلاگ آزاد است، به شرط آن که نام ماخذ به طور کامل درج شده و نیز ویراستاری و حذف و تلخیص صورت نگیرد.