تبليغاتX
ماهی کوچک
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
دیگر واژه ای ندارم
هر چه بلد بودم را
به هم بافته ام.
سفت، گره زدمشان
به دستگیره ی در
و محض احتیاط
رشته ی امید را
- که چند بار تابش داده ام -
به آن سنجاق کرده ام.

من امشب تا صبح بیدارم
و چشم های خسته ام را
با اولین برش های نورانی خورشید
به پیشوازت خواهم فرستاد
و تاریک می مانم
تا وقتی که بدانم
درخشش ابدی نگاهت
مرا به خود خوانده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  |